حاج احمد:
خدای متعال را بی نهایت سپاس گزارم که به من توفیق داد تا لباس شهدا را به تن کنم و ان شا الله خدا ما را با این لباس شهید بکنه و ما نا امید نشیم. واقعا نمی دانم که چرا من تا اینجا رسیدم ولی خدا را شاهد می گیرم که روزی نیست که از این واماندگی حسرت نخورم. و قطعا عیب از خودم هست.
از خدا می خواهم که به حق حضرت فاطمه زهرا(س) و به حق این مکان مقدس... من دوست داشتم که تو نیروی هوایی شهید بشم ولی تو نیروی زمینی دیگه شهادت ما فرا برسه. و از خدا می خوام که اگه کاری کردم رزمنده ای بودم و انجام وظیفه کردم و اگه هم گناهکار بودم، بخاطر دوستان شهیدم مرا ببخشه. و کاری کنه که ما شرمنده و سر افکنده نشیم.
نمی خوام غیر از شهادت به اون دنیا وارد بشم.
آقا

آقا:
دو هفته پیش این شهید آمد پیش من، گفت كه دو تا درخواست از شما دارم، یكی اینكه دعا كنید من رو سفید بشم، دوم اینكه دعا کنید من شهید بشم.
من گفتم: كه شماها واقعا هم حیفه كه بمیرید، شماها كه این روزگارهای مهم رو گذروندید، نباید بمیرید، شما همتون باید شهید بشید.
ولیكن حالا زوده، كشور به شما خیلی احتیاج داره، نظام به شما احتیاج داره.
بعد گفتم: اون روزی كه خبر شهید صیاد رو به من دادند، من گفتم صیاد شایسته شهادت بود، حقش بود، حیف بود صیاد بمیره.
وقتی اینو گفتم چشماش پر اشك شد، گفت انشا الله خبر منم بهتون بدند.
فاصله بین مرگ و زندگی فاصله بسیار كوتاهی ست، یك لحظه ست. ما سرگرم زندگی هستیم و غافلیم از حركتی كه همه دارند می كنند به سمت لقا الله، همه هم خدا را ملاقات می كنند. هر كسی یه جور، بغضی ها واقعا روسفید خدا را ملاقات می كنند. احمد كاظمی حتما از این قبیله، این برادران حتما از این قبیلند، اینها زحمت كشیده اند.
باید سعی مان این باشد كه روسفید خدا را ملاقات كنیم. از حالا تا یه لحظه دیگه، هیچ نمی دونیم كه ما از این مرز عبور خواهیم كرد یا نه. احتمال داره كه همین یك ساعت دیگه، یك روزه دیگه نوبت ما هم برسه كه از این مرز عبور كنیم. از خدا بخواهیم كه مرگ ما مرگی باشه كه خود اون مرگ هم مایه رو سفیدیه ما بشه.
خاطره
درسپاه آبادان نشسته بودم
گفتند كه یك نفر از نجف آباد آمده با شما كار دارد. او وارد شد و گفت من احمد كاظمی هستم، تعدادی نیرو آوردهام ،خطی به ما بدهید تا دفاع كنیم. محلی بود كنار بهمن شیر كه عراقیها ضمن عبور از آن حمله میكردند یا اطلاعات جمع آوری می نمودند،آنجا را به احمد نشان دادم و گفتم كه شما بروید آنجا. او رفت و بعد از مدتی برگشت و گفت اینجا كار ما نیست، یك مکانی را بدهید دست ما كه به درد بخورد و بتوانیم خوب استفاده كنم وبا دشمن بجنگیم. رفتم فیاضیه و گفتم بیا اینجا.محلی هم بود نزدیك به عراقیها،گفت همین جا برای ما خوب است.احمد آنجا ایستاد تا نتیجه گرفت. همین فاصله محدود بین عراقیها و ما كه خیلی وسیع هم نبود، نقطه شكننده عراقیها شد كه هم در جلوگیری از سقوط آبادان و هم در شكست حصر آبادان موثر بود. گویی این زیركی و تدبیر از روز اول در او نهفته بود. در منطقه آبادان هر جا میشد خط گرفت اما چرا احمد فیاضیه را انتخاب كرد؟ چون میدانست اگر فشار بیاورد میتواند پل عراقیها را ببندد و تمام جبهه را بیخاصیت كند.این یك نكته از خصوصیات احمد در جبهه بود.

قبل از عملیات فتحالمبین
آقا رشید دریکی از خیابانهای شهر شوش نقشهای را روی زمین پهن کرد و گفت:((به این منطقه میگند تنگه رقابیه میری آنجا را میگیری و با یک اسلحه ژسه آن را نگهداری میکنی)).احساس کردم این تنگه آنقدر تنگ و باریک است که آیفا وقتی بخواهد بپیچد،به دیوار تنگه برخورد می کند.گفتم:چقدر تا آنجا فاصله است.آقا رشید هم اشاره کرد:((فقط چند کیلومتر)).خط اول دشمن را که در عملیات فتحالمبین شکستیم،به طرف تنگه راه افتادیم.بعد از طی چندین کیلومتر،حدود ساعت 4صبح با آقا رشید تماس گرفتم گفت:کجایی؟ گفتم پنج شش کیلومتری آمدیم ولی اثری از تنگه نمیبینیم.آقا رشید فرمودند اطراف را خوب نگاه کن چه نشانههایی دارد.سمت چپ و راستم کوه قرار داشت.مشخصات را برایش تعریف کردم،گفت:((احمد خودشه،همانجا بایست،الان درست در وسط تنگهای))با تعجب گفتم:آقا رشید این همان تنگه رقابیه است.مرد حسابی تو گفتی بایک ژسه آن را نگه دارید.برو ژسه رستم را بیاور تا اینجا را به این وسعت برایت نگه دارد.بعد همگی زدیم زیر خنده و به لطف خدا توانستیم تنگه را حفظ کنیم. به نقل از شهید کاظمی
احمد فقط فرمانده نبود
سردار مصطفی ایزدی:
از سردار سرشناسی که تمام دوران دفاع مقدس را در خطوط مقدم نبرد گذرانده و شهادت یاران بسیار نزدیک خود، شهیدحسین خرازی و شهید محمدابراهیم همت را در میدان آتش و خون به چشم خویش دیده، رنجآورتر از این نمیشود که در یک حادثه، پرواز کند و به دوستان و همرزمان شهیدش بپیوندد. سردار احمد کاظمی، اما این رنج را دید در حالی که رنج فراق یارانش را افزونتر از هر نوع رهیدن از دنیا برای خود تحمل میکرد. وقتی گزارشهای حماسه دفاع مقدس را مطالعه میکنی یا داستانها و خاطرات رزمندگان اسلام را میخوانی، یا فیلمهای روایت فتح را میبینی، جابجا، با نام احمد کاظمی برخورد میکنی، حتی در فیلمهای سینمایی مستند، نام او را از زبان جان برکفان عرصه شجاعت میشنوی چرا که او از وقتی که در لباس یک رزمنده ساده همچون یکتک تیرانداز، پا به میدان نبرد گذاشت، به دلیل شجاعت و بیباکیای که داشت، گام به گام تا فرماندهی لشکر پیش رفت، لشکری که خود برای زادگاهش نجفآباد به عنوان تنها لشکر یک شهرستان سازمان داد.
لشکر نجف اشرف، لشکری که تحت فرماندهی او خط شکنی پرآوازه با رزمندگان غیور و پرآوازه شناخته شده بود. احمد کاظمی سلحشوری را از روزهای مبارزه در جریان نهضت امام خمینی (ره) با یادگاری از دست آسیب دیدهاش، تا پایان روزهای دفاع مقدس همراه خود آورد و نام خویش را در ردیف اول فرماندهان دفاع از ایران و انقلاب اسلامیثبت کرد. مردم نجفآباد، آن روزها که صدای شیپور فراخوانی فرمانده لشکر نجف اشرف را برای اعزام به جبهههای حق علیه باطل میشنیدند، فرزندان خود را برای دفاع از انقلاب و کشور ودفع متجاوزان بعثی به دست او میسپردند و این اطمینانی بود که در آن ایام به فرزند شجاع خویش، سردار احمد کاظمی داشتند. به یقین نام و یاد احمد کاظمی در خاطر ملت ایران، به ویژه مردم قدرشناس نجف آباد برای همیشه زنده خواهد ماند و یاد شجاعتهای او در برگ زرینی از دفتر رشادتهای ایرانیان ثبت و ضبط خواهد شد. سردار قاسم سلیمانی از فرماندهان دوران دفاع مقدس در مورد شهید کاظمی میگوید: هیچ نمازی ندیدم که احمد بخواند و در قنوت یا در پایان نماز گریه نکند و پیوسته این ذکر «یا رب الشهدا ، یا ربالحسین (ع)، یا ربالمهدی (عج)» ورد زبان احمد بود و بعد گریه میکرد. عجیب بود.
گفتگوبا فرزند شهید حاج احمد کاظمی2
آخرین بار که نشستی با پدرت گپ زدی و حال و احوال حسابی کردی، کی بود؟
همان شب شهادتش نشسته بودیم دور هم و حرف می زدیم. حالا که فکر می کنم، می بینم چه لحظات شیرینی بودند.
چه گفتید با هم؟
گپ آخرمان، خیلی گپ باحالی بود. وقتی شب رسید خانه یک سی دی با خودش آورده بود. گفت محمد، این سی دی را بگذار ببینیم چی هست. به قول خودش «مشق»هایش را هم پهن کرده بود جلوی خودش.
سی دی یک گزارش ویدیویی بود از عملیات ثامن الائمه. بابا می گفت من خودم تا حالا این فیلم را ندیدم. هر کس را که در فیلم نشان می داد، می گفت خصوصیتش این بوده و چطوری شهید شده. خلاصه بیشتر شان شهید شده بودند. در فیلم نشان می داد که بابا داشت نیروهایش را توجیه عملیاتی می کرد و فقط یک زیر پیراهنی تنش بود. ریش هایش هم خیلی بلند و به هم ریخته شده بود. حتماً وقت نکرده بود به شان برسد. اما آنها که می گفت شهید شده اند، اغلب خیلی تمیز و مرتب و شیک بودند. سعید به بابا گفت «ببین اینجور آدمها شهید می شوند ها! تو می خواهی با این قیافه به هم ریخته و نا مرتب شهید بشوی؟!». بابا خیلی خندید به این حرف سعید.
البته احساس کردم یاد شهادت هم کرده و دلش گرفته و می خواهد با خندیدن هایش ما متوجه نشویم. فیلم که تمام شد بابا گفت 25 سال از وقتی که این فیلم را گرفته اند می گذرد. ما برای چه مانده ایم و ...
یک خرده از این چیزها گفت. شب هم سعید را برد پیش خودش خواباند. صبح که می خواست برود، من دیگر ندیدمش. اما سعید که صبح زود بیدار شده بود که برود امتحان بدهد ، بابا را دیده بود و به اش گفته بود «مواظب خودت باش» پیش نیامده بود سعید هم چنین حرفی بزند به بابا. همیشه هم وقتی به بابا چیزی می گفتیم، به همان شکل نظامی جواب می داد: «چشم قربان!» آن روز صبح هم به سعید یک «چشم قربان» گفته بود و رفته بود.
دانشگاه من نزدیک محل کار بابا بود و بیشتر شب ها با او برمی گشتم خانه. خب باید صبر می کردم تا کارهایش تمام شود. بعضی وقت ها به ساعت 11 یا حتی آن ورتر می کشید. به غیر از ماه رمضان به یاد نمی آورم بابا زودتر از 8 شب اومده باشه خونه. من می رفتم در یک اتاقی ومی نشستم به درس خواندن.
بعضی وقت ها هم دراز می کشیدم و یک چرتی هم می زدم. وقتی با بابا بر می گشتیم خانه، برای من دیگر جانی باقی نمانده بود. اما بابا که قطعاً خیلی بیشتر از من دویده بود و خسته شده بود، در خانه را که باز می کرد چنان سلام گرمی می کرد که انگار تازه اول صبح است و بیدار شده است. می گفت «خیلی مخلصیم»، «خیلی چاکریم»! همیشه در تعجب بودم که بابا چه حالی دارد با این همه کار و خستگی این قدر شارژ و سر حال است.
احمد کاظمی برای تو بیشتر یک پدر بود، یا یک قهرمان یا یک نظامی معمولی که دارد به وطنش خدمت می کند؛ مثل همه؟!
اول از همه برایمان یک پدر واقعی بود. سنگ تمام گذاشت در پدری کردن. به فکر همه چیزمان بود. خیلی هم آینده نگر بود. از یک طرف هم می توانم بگویم یک رزمنده بود.
روزی که صدام سقوط کرد و بعد هم با آن قیافه عجیب و غریب در آن چاه پیدایش کردند. پدرت چه احساسی داشت؟
خیلی دلش برای او سوخت. می گفت این بدبخت را نگاه کن که به خفت و خواری افتاده است. واقعاً برایش افسوس می خورد که خودش را نابود کرد. فیلم محاکمه صدام را هم گرفته بود. آورده بود خانه می دید و می خندید. مثلاً یک جایش بود که صدام می گفت من هنوز رئیس جمهور قانونی عراق هستم. آن جا بابا خیلی خنده اش گرفته بود.
کدام خصوصیتش بیش از همه به نظرت می آمد؟
نمی دانم این را بگویم یا نه، اما پدرم خیلی در پوشش اش و ظاهرش ساده بود.همیشه دوست داشت ساده ترین لباس را بپوشد. به سر و ضع خانواده خیلی اهمیت می داد که حتماً لباسمان نو باشد، تمیز باشد، شیک باشد...
اما خودش تنها چیزی که برایش مهم بود، تمیزی لباس بود. یک بار برای روز پدر من و سعید و مادرم رفتیم برایش یک دست کت و شلوار خریدیم. اما هر کار کردیم نپوشیدش.
بعضی وقتها که می خواست بیرون برود و نمی خواست لباس نظامی بپوشد، به من می گفت محمد یک کاپیشن به من بده بپوشم. یک لباس را آنقدر می پوشید که برایش می انداختیم دور! با اینکه وقتی داشتیم وسائل شخصی اش را جمع می کردیم، دیدیم چقدر لباس نو داشته و به آنها دست نزده است.
خیلی در خانه کمک کار بود. به گل و گیاه باغبانی خیلی علاقه داشت. در خانه هم جارو کردن و ظبط و ربط خانه با او بود. اگر حسش را داشت، آشپزی هم می کرد که مادرم استراحت کند. این آخری ها ریه اش که شیمیایی بود بیشتر اذیتش می کرد. نباید سرخ کردنی می خورد و ما هم به خاطر او سرخ کردنی نمی خوردیم. به همین خاطر بیشتر غذاهایی درست می کرد مثل آب گوشت که خودش هم بتواند بخورد. قبل تر که حالش بهتر بود، همه جمعه ها غذا با بابا بود. نمی گذاشت مادرم برود داخل آشپزخانه.
آخرین توصیه پدرت به شما چه بود؟
بعد از شهادت بابا یکی از دوستانش او را خواب دیده بود و بابا گفته بود به محمد بگو حتماً قبل از هر کاری با مادرش مشورت کند. من هم گفتم چشم!
تبلیغات
